محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2735
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « اى امير مؤمنان ، وقتى خردمند با خردمند سخن كند بر او چيره شود . » گفت : « محتاط باش و سر خويش را از من بپوش » گفت : « زياد به اميد فزونى مىآمد و من با بيم نقصان مىآمدم و رهسپردن ما به اقتضاى آن بود . » گويد : آنگاه معاويه در باره اموال فارس از زياد پرسش كرد كه آنچه را پيش على رضى الله عنه فرستاده بود بگفت و آنچه را به كار مخارج لازم رسانيده بود معين كرد . معاويه گفتهء او را در بارهء آنچه خرج كرده بود و آنچه باقى مانده بود پذيرفت و باقيمانده را بگرفت و گفت : « امين خليفگان ما بوده اى » سلمة بن عثمان گويد : معاويه به زياد كه در فارس بود نوشت كه پيش وى آيد ، زياد با منجاب بن راشد ضبى و حارثة بن بدر غدانى از فارس برون شد . معاويه عبد الله ابن خازم و گروهى را سوى فارس فرستاد و گفت : « شايد در راه زياد را ببينى و او را بگيرى . » گويد : ابن خازم سوى فارس رفت ، بعضىها گفتهاند در سوق الاهواز با زياد تلاقى كرد ، بعضىها گفتهاند در ارگان ، و عنان زياد را بگرفت و گفت : « فرود آى » اما منجاب بن راشد به او بانگ زد كه اى سياهزاده دور شو و گر نه دستت را به عنان مىدوزم . گويد : به قولى ، ابن خازم وقتى به آنها رسيد كه زياد نشسته بود و سخن درشت با وى گفت و منجاب به ابن خازم ناسزا گفت . زياد گفت : « ابن خازم ! چه مىخواهى ؟ » گفت : « مىخواهم سوى بصره آيى » گفت : « سوى بصره روانم » و ابن خازم از زياد شرم كرد و باز گشت .